close
تبلیغات در اینترنت
زندگی نامه شهید اسفندیار مظلم
منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
[Mail_Form]
لینک دوستان
آخرین مطالب
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 12
:: کل نظرات : 3

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 40
:: باردید دیروز : 5
:: بازدید هفته : 45
:: بازدید ماه : 211
:: بازدید سال : 211
:: بازدید کلی : 11,207
نویسنده : علیرضا هوشمند سروستانی
جمعه 15 مرداد 1395

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد اسفنديار مظلم در سال 1339 در خانواده اي متدين ديده به جهان گشود و با بدنيا آمدنش پرتوي درخشاني در زندگي خانواده گسترد زيرا که اولين فرزند خانواده بود در دوران کودکيش همراه با استعدادهايي که از خود نشان مي داد حاکي از آينده درخشان و پر ثمري براي او بود در سن 6 سالگي به دبستان رفت و تا سال سوم دبيرستان در سروستان گذراند به علت اينکه سال چهارم دبيرستان در سروستان نبود مجبور شد براي گرفتن ديپلم به شيراز برود شهيد مظلم دوران مدرسه اش را در حالي که از شاگردان ممتاز و فعال بود به پايان رسانيد در دوران مدرسه اش در اوقات بيکاري و تعطيلات تابستان علاوه بر اينکه کمک به خانواده مي کرد به کارهاي هنري مي پرداخت چيزهاي جديدي از خودش اختراع مي کرد و مورد تشويق همه قرار مي گرفت از جمله کارهايش آن بود که يک جعبه کوچک سينمايي درست کرده بود که فيلم هاي گوناگوني بر روي ديوار نشان مي داد و همچنين وسايل گوناگوني که خانواده لازم داشت خودش درست مي کرد براي برادران و خواهران کوچکش اسباب بازي درست مي کرد و نقاشي هاي گوناگون مي کشيد از جمله کارهاي ديگري که در دوران مدرسه اش انجام مي داد ورزش مي کرد او خيلي به ورزش علاقه داشت در مدت زماني که در شيراز بود هر عصر به باشگاه ورزشي مي رفت در سن 20 سالگي در شرکت دولتي که در سروستان بود مشغول به کار شد و نقشه کشي و آسفالت جاده ها و راهها بر عهده او بود بعد از مدتي داوطلبانه همراه با دوستانش به سربازي رفت در اول هم دوست داشت که عضو سپاه شود ولي در آن زمان سپاه در سروستان رسمي نشده بود شهيد مظلم تصميم گرفت خدمت سربازيش را به پايان برساند بعد از بدست آوردن برگه پايان خدمت عضو سپاه شود حدود چند ماهي از سربازي شهيد مظلم مي گذشت که رژيم بعث عراق به جنوب کشورمان تجاوز کرد و جنگ ايران و عراق شروع شد شهيد در آن زمان که در آبادان بود تا آنجا که مي توانست به جنگ زدگان کمک مي کرد و مقدار غذايي که از پادگان براي سربازها مي گرفت دو برابر مي گرفت نصفش را به جنگ زدگان مي داد يکي از خاطرات شيرين او در دوراني که در آبادان بود مي گفت که يک روز در خيابان هاي آبادان قدم مي زدم يک پسر کوچک در حالي که بسته پفک در دست داشت جلو آمد و گفت تو سرباز امام خميني هستي اين پفک بگير شهيد مظلم نقل مي کرد که من نمي گرفتم ولي چون اصرار مادرش را ديدم از او گرفتم و خاطرات زياد ديگري که از خود بر جاي گذاشت آري او انساني بود که از يک لحظه از زندگيش براي فداکاري و کمک به هم وطنش دريغ نمي ورزيد پست اصلي شهيد مظلم در بهبهان بود و چون شغل اصلي او رانندگي بود تمام ماموريت هايش را در ماهشهر و آبادان و شادگان بر روي تانک هاي جنگي و يا ريو ارتشي انجام مي داد بارها دوستانش به او گفته بودند که مظلم بيا در قسمت مخابرات کار به عهده بگير اينجا از مناطق جنگي خيلي امن تر است ولي او هيچوقت به اين حرف ها اعتنايي نداشت و مي گفت اشکالي ندارد هر کاري انجام مي دهم براي وطن است و دينم است اگر جان هم دهم کم است شهيد مظلم ماه ها پشت سر هم مي گذشت ولي او به مرخصي نمي آمد زماني هم که به سروستان مي آمد و مي گفتيم وضع جبهه ها چگونه است او مي گفت ما که در جبهه نيستيم در حالي که هر لحظه از زندگي اش در جبهه ها و جاده هاي جنوب مي گذراند زماني که دوستان شهيد مظلم از جبهه مي آمدند از فعاليت اسفنديار در جبهه سخن مي گفتند هنوز هم که 6 سال از شهادتش مي گذرد دوستانش بر سر آرامگاه شهيد مي آيند از ايثارگري او شجاعت شهيد مظلم سخن مي گويند بله او هيچوقت از خطراتي که او را شهيد مي کرد سخن نمي گفت هميشه در نامه هايي که مي داد مي گفت که من حالم خيلي خوب است هيچگونه ناراحتي ندارم زماني که مي گفتيم چرا به سروستان نمي آيي مي گفت نامه مي دهم بس است مثل اينکه خودم آمده ام شهيد مظلم بارها به مادر و دوستانش گفته بود که من شهيد مي شوم آري زمين خون آلود آبادان ، شادگان ، دارخوئن ، ماهشهر همه گواه و شاهد رشادتها و فداکاري هاي بي شائبه شهيد مظلم است او مي توانست در ماه 5 روز به مرخصي بيايد مي توانست دوران سربازيش رادر منطقه اي آرام و بي دغدغه به اتمام برساند ولي او هيچوقت به راحت طلبي فکر نمي کرد هميشه مي گفت انسان هايي که خودشان را از جنگ و مسئوليت دور نگه مي دارند به اينها نمي توان گفت انسان گفت دين ما و  کشورمان احتياج به کمک دارد مردم ما جان مي دهند ولي ما با کمال آرامش زندگي کنيم او هميشه سخن من ايراني ام آرمانم شهادت به لب داشت مي گفت اگر من حتي دوران سربازيم تمام شود به سروستان نمي آيم همانجا مي مانم سر انجام در13 تير ماه سال 1360 در حالي که شهيد مظلم در راه انجام ماموريت بود در جبهه دارخوئن با اصابت تکه خمپاره به سرش به درجه اعلاي شهادت رسيد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .


:: برچسب‌ها: زندگی نامه شهید اسفندیار مظلم , شهید اسفندیار مظلم , زندگی نامه , سروستان , شهدای سروستان ,
:: بازدید از این مطلب : 283
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
منو اصلی
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید